مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید هیچکس به او کار نمیداد همه میگفتند : تو به هیچ دردی نمیخوری. یک شب که مداد رنگی ها تو سیاهی شب گم شده بودند ، مداد سفید تا صبح ماه کشید مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچکتر شد صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد ..... به یاد هم باشیم شاید فردا نباشیم

تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 2:19 | نویسنده : فروزش |
زندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجود تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست فرصت بازی این پنجره را دریابیم در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل برگیریم رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست سلام وسپاس بی پایان تقدیم دوستانی که در نبود من ، به یادم بودند وبا نگاه ها ودیدگاه های خود ما راشرمنده ی حضورشان در این وبگاه نمودند. عذر تقصیر مارا بابت تاخیر در بروزرسانی مطالب این وب نوشت، پذیرا باشید.

تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 2:7 | نویسنده : فروزش |

این روزها که سرگرم خرید لوازم التحریراون هم از نوع قشنگ تر وگرونترش هستیم،دانش آموزان فقیری رو که فقط با حسرت به ما نگاه می کنند،از یاد نبریم.

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جورکرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدایلرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم

دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت روسیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه یبی انضباطش باهاش صحبت کنم ))

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقتمیشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون  نیاد …اونوقت میشهبرای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشمرو پاک نکنم و توش بنویسم …

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد …



تاريخ : یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 | 11:44 | نویسنده : فروزش |
 

 هیچ چیز در جهان ماندگار نیست!
                         جوانی و آنچه که به آن می نازی
                                                       روزی به باد خواهد رفت...
   توجه کن"خواهند رفت"
                         نشانه ها را از کفش های نو به نو
                                                     از لباس های کهنه
   از چروک های گونه!
                   و خیلی چیزهای دیگر
                                             می توانی بیابی...

   هر گامی که از شن های حضور
                                      برمی داری
                                          موج های زمان؛ آن را پاک خواهند کرد...
   درست آن زمان که ذهن فرسوده ات
                                               در فکر جاودانی ست
   در این اندیشه که
                           ردپایی
                                       بعد از مرگ
                                               باقی خواهد ماند!!!
   نه دوست من
             حقیقت برای ذهن
                                    ترسناک
                                             و برای ذات
                                                           دلپذیر است...

   از کتاب نت های خارج: فرامرز فرحمهر



تاريخ : یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 | 11:20 | نویسنده : فروزش |

 

 

آمد بهار و صحنه گلزار دیدنیست

گل جوش سبزه از در ودیوار دیدنیست

چون عمر گل چو شادی امروز ما کم است

فرصت مده زدست که بسیار دیدنیست

میلاد امام رضا(ع) خجسته باد



تاريخ : یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 | 9:18 | نویسنده : فروزش |
سکوت ،نه                     

ای بمب زشت و بد              

در این اتاق کوچک و بر سقف خانه ام

آخر چه می کنی ؟

وقتی تو آمدی

من خواب بودم و دستان کوچکم

دستان آن عروسک خود را فشرده بود

دستان من کجاست ؟

گم شد عروسک من ،  زیر خاک رفت

پول تو را که داد؟

شلیک را که کرد؟

اصلا تو را که ساخت ؟

نا خوانده میهمان بدی  ،

پیش ما نیا

می شد بجای تو نانی روانه کرد

زیتون برای شام

با یک بغل سلام

همسایه های بد

به خدا شِکوه می برم

این قلب کوچک من ، جای تیر نیست

قهرم من از گلوله ای ،

که مرا برده زیر خاک

قهرم من از جنون تو ،

از واژگان خون

نامردمان بد

مردانه نیست کشتن من

پنج ساله ام

بس می شود دوباره آتش این جنگ بی امان

اما به من بگو

من زنده می شوم ؟

مادر ، کجای تلخی آوار مانده ای ؟

دستان کوچک من را ندیده ای ؟

پر شد دهان کوچکم از خاک سرد مرگ

تاریک گشته دیده ی من ، روشنی کجاست ؟

دیگر نمی زند این قلب کوچکم

بدرود مردمان

قهرم  از او ،

که دید و  شنید و

سکوت کرد



تاريخ : یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 | 22:1 | نویسنده : فروزش |

خدایــــــــــا! سرده این پایین، از اون بالا تماشا کن

  

اگه میشـه بیــــــا پاییـن و دستـــــای منـــو ها کن

 

خدایــــــــــا!سرده این پایین،ببـین دستــامـو میلرزه

 

دیگه حتـــــــــــے همه دنیا،به این دورے نمـے ارزه

 

تو اون بالا من این پایین،دو تایـــــــے مون چرا تنها؟

 

اگه لیلــــــے دلش گیــــره! بـــــگو مجنون چرا تنها؟

 

خدایا! من دلم قرصه،کسے غیر از تو با من نیست

 

خیالت از زمین راحت ،که حتــے روز،روشن نیست

 

کسـے اینجا نمـے بینـه که دنیـــــــــــا زیر چشماته

 

یه عمره یـــــــــــادمـــــــون رفته،زمیـن دار مکافـاته

 

فراموشم شده گاهـے،که این پایین چه هـــا کردم

 

کـــــــــه روزے بایـد از اینجـا بــازم پـیــش تو برگردم

 

 

خدایـــــــــا! وقــت برگشـتـن یه کم با من مدارا کن

 

شنیــدم گرمــه آغوشـــت،اگه میشـه منــم جا کن

 

 



تاريخ : جمعه دهم مرداد 1393 | 1:43 | نویسنده : فروزش |
گویند : شبی مار بزرگی برای پیدا کردن غذا وارد دکان نجاری شد. عادت نجار این بود که موقع ترک کارگاه وسایل کارش را روی میز بگذارد. آن شب، نجار اره اش را روی میز گذاشته بود. همین طور که مار گشت می زد، بدنش به اره گیر کرد و کمی زخم شد. مار خیلی عصبانی شد و برای دفاع از خود اره را گاز گرفت. این کار سبب خون ریزی دور دهانش شد و او که نمی فهمید چه اتفاقی افتاده، با خیال این که اره دارد به او حمله می کند و مرگش حتمیست، تصمیم گرفت برای آخرین بار از خود دفاع کرده و هر چه شدیدتر حمله کند. او بدنش را به دور اره پیچاند و هی فشار داد. صبح که نجار به کارگاه آمد، روی میز به جای اره، لاشه ماری بزرگ و زخم آلود را دید که فقط و فقط به خاطر بی فکری و خشم زیاد، مرده بود. ما در لحظه خشم می خواهیم به دیگران صدمه بزنیم ولی بعد متوجه می شویم که به خودمان بیشتر صدمه زده ایم و موقعی این را درک می کنیم که خیلی دیر شده. در زندگی بیشتر لازم است که گذشت و چشم پوشی کنیم، از اتفاق ها، از آدم ها، از رفتارها، از گفتارها… و گذشت و چشم پوشی عاقلانه و بجا را به خودمان یاد بدهیم، چون هر کاری ارزش این را ندارد که روبرویش بایستیم و بخود و دیگران صدمه بزنیم.

تاريخ : دوشنبه دوم تیر 1393 | 20:7 | نویسنده : فروزش |

ای سهراب کجایی؟

آی سهراب  کجایی که ببینی حالا

دل خوش مثقالی است

دل خوش نایاب است

توسوالت این بود

دل خوش سیری چند

من سوالم این است

معدن این دل خوش

تو بگو ای سهراب

در کدامین کوه است

در کدامین صحرا

در کدامین جنگل

راستی این دل خوش میوه ی زیباییست؟

من شنیدم این دل

بوی خوبی دارد

مثل خون دل آن آهوها

راستی ای سهراب

نکند این دل خوش

مثل آن مشک ختن

نافه ی آهوییست

شاید اصلادل خوش

بوده یک افسانه

چون در این عهد ندیدم دل خوش

دم هر عطاری عده ای منتظرند

مرد عطار به ایشان گفتست

دل خوش می آید

قیمت مثقالش

جانتان میطلبد

مردهامیگویند

جان ما را تو بگیر

دل خوش را به عزیزانمان ده

مرد عطار فرورفته به فکر

او چنین قیمت گفت

تا کسی در پی این افسانه

به در دکانش

ننشیند شب و روز

خود مرد عطار

فکر می کرد ، دل خوش مثل

نغمه های ققنوس

بوده یک افسانه

آی سهراب بگو  ، تو اگر میشنوی

بکجا باید رفت  ، تادل خوش را دید

عده ای می گویند ، دل خوش  ، مال و منال دنیاست

دیگران می گویند ، دل خوش اینجانیست ، دل خوش آن دنیاست

من بلاتکلیفم

دل خوش گر پول است

مردم ثروتمند ، پس چرا نالانند

لب آنها خندان ، چشمشان گریان است

آی سهراب تو از این دنیا ،رفته ای گو تو به ما

دل خوش آنجابود ؟!

چند بود ارزش آن

مزه اش چیست بگو – مشتاقیم

حیف بین من وتو سخنی ممکن نیست

ما ندیدیم دل خوش اما ، در پی اش می گردیم

اگر آن را دیدیم ، ما به او میگوییم درپی اش می گشتی

آی سهراب ... توهم .... اگر او رادیدی

نبری از یادت مردم عهد مرا

گو به این عهد سری هم بزند

شاید اینجا ماند و ، دل ما هم خوش شد

آی سهراب بخواب

سرد وآرام و خموش

چون که آرامش تو ،پر از زیباییست

ما ولی می گردیم ،ما ولی می جویییم



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 | 23:12 | نویسنده : فروزش |

کسانی که در جهت عقربه های ساعت امضاء می کنند، افرادی منطقی می باشند.

کساني که بر عکس عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند ،دير منطق را قبول مي کنند و معمولاً غير منطقي هستند.

کساني که از خطوط عمودي استفاده مي کنند لجاجت و پافشاري در امور دارند.

کساني که از خطوط افقي استفاده مي کنند انسانهاي منظمي هستند.

کساني که با فشارامضاء مي کنند ، در کودکي سختي کشيده اند.

کساني که پيچيده امضاء مي کنند آدمهاي شکاکي هستند.

کساني که در امضاي خود اسم و فاميل  را با هم مي نويسند خودشان را در فاميل برتر مي دانند.

کساني که در امضاي خود فاميل مي نويسند داراي منزلت  اجتماعی هستند.

کساني که اسمشان را مي نويسند و روي اسمشان خط مي زننداحتمالاً شخصيت خود را نشناخته اند.

کساني که به حالت دايره و بيضي امضاء مي کنند ، کساني هستند که مي خواهند به قله برسند.



تاريخ : جمعه پنجم اردیبهشت 1393 | 19:37 | نویسنده : فروزش |

دريا غريق مرحمت بي كران تو                هفت آسمان تجلي رنگين كمان تو

خورشيد ناز مي كشد از ذرهاي خاك       آنجا كه صبح مي گذرد كاروان تو

صدها فرشته بال نهادند بر زمين              تا دامن خديجه شود ميزبان تو

   


میلادش تولد بهاراست ؛ تولد آب است و تولد هر چه پاکی و زلالی.

میلاد آیینه پاکی ها ،فاطمه زهرا (س)بر همه عاشقان خاندان عصمت و طهارت ، مبارک باد.



تاريخ : یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 | 0:13 | نویسنده : فروزش |

کلیه عکس ها برگرفته از سایت «زیرمیزی» می باشند.

article 2593486 1CB8CB6300000578 181 634x523 عکس هایی دوست داشتنی از کودکان در کت و کروات/عکسarticle 2593486 1CB8C3AE00000578 450 634x556 عکس هایی دوست داشتنی از کودکان در کت و کروات/عکسarticle 2593486 1CB8CB6700000578 692 634x567 عکس هایی دوست داشتنی از کودکان در کت و کروات/عکس



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 | 2:21 | نویسنده : فروزش |



تاريخ : یکشنبه یازدهم اسفند 1392 | 14:58 | نویسنده : فروزش |

  گونه های آسمان  

دیروز باران سیل آسایی می بارید گویی آسمان دلش بدجور گرفته بودابر ها غرش می کردند .

در خیابان قدم می زدم؛افراد زیادی را دیدم کسانی که با علاقه ی زیادی تنداتند قدم  برمی داشتند کسانی که زیرآن می دویدندوکسانی که آرام قدم بر می داشتند و اشک می ریختند و اشکهای خود را با اشک های آسمان پنهان می کردند وکودکی که............

کودکی که زیر درخت بید مجنون زمزمه می کرد خدایاگریه نکن درست می شه

 و بعد سکوت کرد خیلی کنجکاو بودم بدانم در سکوتش به خدا چه می گوید اما حیف که سکوت فریادی است که فقط خدا می شنود

امروز در خانه ام مثل این که آسمان امروز داردناراحتی دیروزش را  تلافی می کند وبا بارش برف شادی خود را نشان می دهد به کنار پنجره می روم و با تماشای منظره برفی حسی غریب به سراغم می آید یادم است که یکبار جایی شنیده بودم فرشته های کوچکی که به این دنیا می آیند گریه می کنند بی تابی می کنند اما با ندا هایی که از جانب خدا می آید آرام می گیرند پس هر وقت باران بارید بدانیدکو دکی دارد گریه می کند برای دوری از خدا امروز آن کودک وتولد شده است و آسمان از شوق متولد شدن کودک نقل و نبات می ریزد ولباسی سفید بر تن زمین می کندیا شاید امروز ...عروسی زمین است که آسمان توری سفید بر سرش می کشد وبا غرش های خود سازو نوایی برایش بر پا می کند کو دکانی را می بینم که با شور و شوق بچگانه می دوند و به یکدیگر گلوله ی برفی پرتاب می کنند .

و ای که خدا چه نعمت هایی به ما داده و ما آنان را نمی بینیم و به جای این که شاکر باشیم حسرت نعمت های دیگر را میخوریم و نمی دانیم که آنان برای ما خوب است یا بد ؟

و چه کسانی در حسرت نعمت هایی هستند که ما داریم و از آنان بهره نمی گیریم .

یادم می آید کودکی هایم با بچه های فامیل گلوله برفی درست می کردیم و به یکدیگر پر تاب می کردیم با هم یکی می شدیم و آدم برفی درست می کردیم و آخر کار هم هر کس تکه ای از لباس خود را تن آدم برفی می کردکه مبادا از سرما بمیرد اما هیچ کس نمی دانست که آدم برفی محتاج هیچ یک از مال های دنیا نبود  چقدر شیرین بود آن لحظه ها دستم را روی گونه ام کشیدم خیس خیس بود خاطرات خیلی عجیب اند گاهی برای روز هایی که می خندیم گریه می کنیم به سمت اتاقم رفتم آماده شدم و بیرون رفتم و زیر برف آرام آرام قدم برداشتم برای من برف از کودکی ام مثل حرف های نگفته آسمان است که با بارش آن می خواهد آن را به ما بفهماند ولی حیف که ما انسان ها چیزی جزء حرف های خودمان را نمی فهمیم  نگاهی به تَلَالو الماس های گران بها کردم که از بُلَندای آسمان به زمین می آمدند مانند برگ های پاییزی که از اوج غرور به شکست دست دوستی می دهند زیر درخت کاج نشستم و به باریدن بی وقفه برف خیره شدم دستم را بلند کردم و دانه های برف را در دست گرفتم چقدر قشنگند بچه که بودیم معلممان می گفت ستاره و برف بکشیم ما آسمان را سیاه می کردیم و با مداد رنگی سفید ستاره می کشیدیم و برف ها را نیز همان گونه با همان مداد می کشیدیم اما معلممان همیشه نمره هایمان را کم می داد زیرا او برف ها را نمی دید؛ برف ها انقدر پاکند که به خود اجازه نمی دهند به پاکی و صداقت خیانت کنند ودر سیاهی ها شریک شوند اما ستاره ها می خواهند جای خورشید را بگیرند جای نور عشق خورشید را بگیرند و آن را با نور مهتابشان پر کنند و آن زمان که آفتاب گردان دنبال خورشید در آسمان میگردد ستاره چشمک می زند و آفتاب گردان سرش را پایین می اندازد آنها نمی دانند که گل ها هیچ وقت خیانت نمی کنند  برف بند آمدگو یی که مادر زمین دارد می آید و زمین .....

    عروسی زمین به هم خورد زیرا هنوز داماد از گلفروشی باز نگشته است و زمین هم چنان به انتظارش نشته است اما انتظار زمین برای آمدن داماد مانند انتظار کشیدن ننه سرما برای دیدن عمو نوروزه ههچ وقت به هم نمی رسند               

  زهراعسگری مدرسه نمونه مهین  کریمی 2014م-1392ه ش



تاريخ : شنبه دهم اسفند 1392 | 23:12 | نویسنده : فروزش |
به نام خدا                                                          
موضوع : راز و نیاز بلبل با خداوند
هر صبح ، او را می دیدم . وقتی بانگ اذان را می شنید به طرف گلدسته ها می رفت و از ترس مردم، به آنجا پناه می برد . انگار آرامش خاصّی وجود کوچکش را فرا می گرفت .
به ذکرش هر چه بینی در خروش است
دلی داند درین معنی که گوش است
نه بلبل بر گلش تسبیح خوانیست
که هر خاری به تسبیحش زبانیست
«خداوندا شوق پرواز را تو در دلم زنده نگه داشتی . بار خدایا ، زندگانی و فرصت عمر را تو به من بخشیدی و اجازه دادی تا بندگانت از نعمت های بی کرانت استفاده کنند . نعمت هایی مثل آب ، آبی که از دل کوه می جوشد و می خروشد و عطش ما را برطرف می کند . مثل گل ها و گیاهانی که به زندگی ما طراوت و تازگی می بخشند و درختی که در گرمای تابستان ، سایه سار رهگذران و پرندگان است و مثل هزاران هزار نعمت دیگر ، که بندگانت از آن ها غافل اند .
خدایا ، تو موجوداتی را آفریدی که در این جهان هستی ، هر یک به کار خویش مشغولند و در آسایش و راحتی ای که در اختیارشان گذاشتی می غلتند . 
من که موجودی کوچکم و دنیای کوچکی نیز دارم ، نمی توانم شکر نعمت هایت را به جای آورم ؛ وای به حال کسانی که در دنیای بزرگی زندگی می کنند و گذری بر شگفتی های آفرینش ، ندارند .»
هنگامی که سخنان بلبل را شنیدم ، برخاستم ، وضو گرفتم و دو رکعت نماز شکر به جای آوردم .
دوش مرغی به صبح می نالید
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستــــان مخلص را
مگر آواز من رسید به گــوش
گفت باور نداشتم که تو را
بانگ مرغـی چنیـن کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیــح گوی و من خاموش

فاطمه محمدی - مدرسه راهنمایی نمونه مهین کریمی شهرستان فارسان


موضوعات مرتبط: نمونه انشا های دانش آموزان

تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 22:33 | نویسنده : فروزش |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.