زندگى موسیقى گنجشک هاست
زندگى باغ تماشاى خداست...
زندگى یعنى همین پرواز‌ها،
صبح‌ها،
لبخند‌ها،
آواز‌ها...
زندگی ذره‌ی کاهیست، که کوهش کردیم،
زندگی نام نکویی ست، که خوارش کردیم،
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار،
زندگی نیست بجز دیدن یار
زندگی نیست بجز عشق،
بجز حرف محبت به کسی،
ورنه هر خار و خسی،
زندگی کرده بسی،
زندگی تجربه‌ی تلخ فراوان دارد،

دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه‌ی یک عمر بیابان دارد.
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم؟

 

 

               ۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩                برگرفته از وبلاگ باران


برچسب‌ها: اشعار ومتون زیبا

تاريخ : یکشنبه پنجم بهمن 1393 | 18:44 | نویسنده : فروزش |
نمونه سوالات فارسی هفتم وهشتم بر اساس بارم بندی سال 94-93

فارسی هشتم

 

فارسی هفتم


موضوعات مرتبط: نمونه سوال
برچسب‌ها: نمونه سوال

تاريخ : یکشنبه پنجم بهمن 1393 | 17:57 | نویسنده : فروزش |
 
كاش بارانی ببارد قلبها را تر كند

بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند

بشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ را

شاخه های خشك بی بار دعا را تر كند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا كجا را تر كند

چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران كه می بارد- شما را تر كند

 

 


برچسب‌ها: اشعار زیبا

تاريخ : سه شنبه سی ام دی 1393 | 9:1 | نویسنده : فروزش |

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

 

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

 

و به آنان گفتم :

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کنلگ .

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.

پی گوهر باشید.

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

 

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.

 

و به آنان گفتم :

هر که در حافظۀ چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گرۀ پنجره ها را با آه.

 

زیر بیدی بودیم.

برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم :

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می شنیدم که به هم می گفتند :

سحر میداند ، سحر !

 

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داوودی بود،

چشمشان را بستیم.

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.

جیبشان را پر عادت کردیم.

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

 

                 " سهراب سپهری "


موضوعات مرتبط: اشعار زیبا
برچسب‌ها: اشعارزیبا

تاريخ : شنبه بیستم دی 1393 | 17:10 | نویسنده : فروزش |

خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری

قیصر امین پور

خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری

با نگاهی سرشکسته، چشم هایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رونوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری


موضوعات مرتبط: اشعار زیبا
برچسب‌ها: اشعار زیبا

تاريخ : شنبه بیستم دی 1393 | 16:53 | نویسنده : فروزش |

 

دوباره ساعت صفر و من و خیابان ها

و من که گم شده ام لا بلای انسان ها

 

دوباره ساعت صفر و به خانه باید رفت

و من که خانه ندارم ٬ کجا ؟ مسلمان ها !

 

و من که خانه ندا … بُغض من َترَک برداشت

خوشا به حال شما ٬ ای همیشه خندان ها !

 

دوباره ساعت صفر است و زرد می خوانم

غزل – خزان دلم را به گوش توفان ها

 

دوباره با غم خود پرسه می زنم در شب

و هم نوای دلم ٬ زوزه ی زمستان ها

 

دوباره ساعت صفر است و من که می میرم

به روی حیرت یخ بسته ی خیابان ها

 

دوباره ساعت صفر است و نعش یک انسان

به روی دست زمین مانده ٬ آی انسان ها !


برچسب‌ها: اشعار زیبا

تاريخ : پنجشنبه یازدهم دی 1393 | 0:3 | نویسنده : فروزش |
 دشت ها آلودست

در لجنزار گل لاله نخواهد رویید

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟

فکر نان باید کرد و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم

گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه ی دل ها را

علف هرزه ی کین پوشانده ست

هیچ کس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر بانگ بر داشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست


موضوعات مرتبط: اشعار زیبا
برچسب‌ها: اشعارزیبا

تاريخ : چهارشنبه دهم دی 1393 | 23:37 | نویسنده : فروزش |
جهت مشاهده ی نمونه سوال پایه هفتم از درس 1تا پایان درس 9 به ادامه مطلب رجوع کنید.


موضوعات مرتبط: نمونه سوال
برچسب‌ها: نمونه سوال

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 | 10:14 | نویسنده : فروزش |
ممکن است این حکایت را قبلا شنیده باشید ولی باز هم ارزش خواندن وشنیدن دارد.

 یک شکارچی، پرنده‌ای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده‌ای و هیچ وقت سیر نشده‌ای. از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی‌شوی.
اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می‌دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی.
پند اول را در دستان تو می‌دهم. اگر آزادم کنی پند دوم را وقتی که روی بام خانه‌ات بنشینم به تو می‌دهم. پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم. مرد قبول کرد.
پرنده گفت: پند اول اینکه: سخن محال را از کسی باور مکن. مرد بلافاصله او را آزاد کرد. پرنده بر سر بام نشست.
گفت پند دوم اینکه: هرگز غم گذشته را مخور. برچیزی که از دست دادی حسرت مخور.
پرنده روی شاخ درخت پرید و گفت : ای بزرگوار! در شکم من یک مروارید گرانبها به وزن ده درم هست. ولی متأسفانه روزی و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت می‌شدی.
مرد شکارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و ناله‌اش بلند شد. پرنده با خنده به او گفت: مگر تو را نصیحت نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟ یا پند مرا نفهمیدی یا کر هستی؟ پند دوم این بود که سخن ناممکن را باور نکنی.
ای ساده لوح ! همه وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممکن است که یک مروارید ده درمی در شکم من باشد؟
مرد به خود آمد و گفت ای پرنده دانا پندهای تو بسیار گرانبهاست. پند سوم را هم به من بگو.
پرنده گفت : آیا به آن دو پند عمل کردی که پند سوم را هم بگویم.
پند گفتن با نادان خواب‌آلود مانند بذر پاشیدن در زمین شوره‌زار است.


برچسب‌ها: حکایت های خواندنی

تاريخ : شنبه پانزدهم آذر 1393 | 23:40 | نویسنده : فروزش |

نکته  1 :  هر جمله از کلمه یا مجموعه ای از کلمات تشکیل می شود.

 هرکه آمد عمارتی نو ساخت / رفت و منزل به دیگری  پرداخت ( 4 جمله )

نکته 2 : اساس و پایه ی هر جمله فعل است، امّا امکان دارد فعل از جمله حذف شود.

 از مکا فات عمل غافل مشو / گندم از گندم بروید جو زجو ( بروید )

نکته  3 : گاهی حذف فعل در جمله به خاطرِ جلو گیری از تکرار فعل است به این نوع از حذف فعل ، حذف به صورت لفظی گویند.

عمر برفست و آفتاب تموز. ( است )  (  آفتاب تموز : آفتاب تابستان )

نکته  4 :  گاهی در ظاهرِ جمله  هیچ فعلی دیده نمی شود امّا از راهِ معنا می توان به وجود فعل پی برد. به  این نوع از حذفِ فعل ، حذف به صورت معنوی گویند.

مثال : هرکه بامش بیش ، برفش بیش تر ( 2 جمله ) فعل است حذف شده است.

مثال : هرچه ارزان تر ، بهتر ( 2 جمله ) فعل است حذف شده است.

نکته  5 :  واژه هایی مانند : یواش !    آهسته !    آتش !    ساکت !  اگر با لحن  ( آهنگ ) خاصّی بیان شود، جمله به حساب می آید. به این نوع جملات یک جزئی بی فعل گویند.

یواش ! این همه سرعت برای چه ؟ ( 2 جمله )   فعل است در جمله ی دوم حذف شده است.

 نکته  6 :  در شمارش جمله ها ، شبه جمله ها در نظر بگیریم.

 نکته  7 : شبه جمله ها واژه ایی هستند که ظاهر جمله را ندارندولی معنا و گستردگی جمله را دارند.   آه ! زندگی چه قدر سخت است !    ( آه : افسوس می خورم )  2 جمله

 نکته  8 :  شبه جمله ها به دو دسته تقسیم می شوند.

      الف – منادا                     ب – صوت

جهت مطالعه ی کامل ،لطفا به ادامه ی مطلب رجوع کنید.


برچسب‌ها: مطالب درسی وآموزشی

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه یازدهم آذر 1393 | 22:7 | نویسنده : فروزش |
 

مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید

هیچکس به او کار نمیداد همه میگفتند : تو به هیچ دردی نمیخوری.

یک شب که مداد رنگی ها تو سیاهی شب گم شده بودند ، مداد سفید تا صبح ماه کشید

مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچکتر شد

صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد .....

به یاد هم باشیم شاید فردا نباشیم

 


برچسب‌ها: گفته ها ونکته ها

تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 2:19 | نویسنده : فروزش |
زندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجود تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست فرصت بازی این پنجره را دریابیم در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل برگیریم رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست

سلام وسپاس بی پایان تقدیم دوستانی که در نبود من ، به یادم بودند وبا نگاه ها ودیدگاه های خود ما راشرمنده ی حضورشان در این وبگاه نمودند. عذر تقصیر مارا بابت تاخیر در بروزرسانی مطالب این وب نوشت، پذیرا باشید.



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 2:7 | نویسنده : فروزش |

این روزها که سرگرم خرید لوازم التحریراون هم از نوع قشنگ تر وگرونترش هستیم،دانش آموزان فقیری رو که فقط با حسرت به ما نگاه می کنند،از یاد نبریم.

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جورکرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدایلرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم

دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت روسیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه یبی انضباطش باهاش صحبت کنم ))

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقتمیشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون  نیاد …اونوقت میشهبرای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشمرو پاک نکنم و توش بنویسم …

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد …


برچسب‌ها: گفته ها ونکته ها

تاريخ : یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 | 11:44 | نویسنده : فروزش |
 

 هیچ چیز در جهان ماندگار نیست!
                         جوانی و آنچه که به آن می نازی
                                                       روزی به باد خواهد رفت...
   توجه کن"خواهند رفت"
                         نشانه ها را از کفش های نو به نو
                                                     از لباس های کهنه
   از چروک های گونه!
                   و خیلی چیزهای دیگر
                                             می توانی بیابی...

   هر گامی که از شن های حضور
                                      برمی داری
                                          موج های زمان؛ آن را پاک خواهند کرد...
   درست آن زمان که ذهن فرسوده ات
                                               در فکر جاودانی ست
   در این اندیشه که
                           ردپایی
                                       بعد از مرگ
                                               باقی خواهد ماند!!!
   نه دوست من
             حقیقت برای ذهن
                                    ترسناک
                                             و برای ذات
                                                           دلپذیر است...

   از کتاب نت های خارج: فرامرز فرحمهر


برچسب‌ها: گفته ها ونکته ها

تاريخ : یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 | 11:20 | نویسنده : فروزش |
سکوت ،نه                     

ای بمب زشت و بد              

در این اتاق کوچک و بر سقف خانه ام

آخر چه می کنی ؟

وقتی تو آمدی

من خواب بودم و دستان کوچکم

دستان آن عروسک خود را فشرده بود

دستان من کجاست ؟

گم شد عروسک من ،  زیر خاک رفت

پول تو را که داد؟

شلیک را که کرد؟

اصلا تو را که ساخت ؟

نا خوانده میهمان بدی  ،

پیش ما نیا

می شد بجای تو نانی روانه کرد

زیتون برای شام

با یک بغل سلام

همسایه های بد

به خدا شِکوه می برم

این قلب کوچک من ، جای تیر نیست

قهرم من از گلوله ای ،

که مرا برده زیر خاک

قهرم من از جنون تو ،

از واژگان خون

نامردمان بد

مردانه نیست کشتن من

پنج ساله ام

بس می شود دوباره آتش این جنگ بی امان

اما به من بگو

من زنده می شوم ؟

مادر ، کجای تلخی آوار مانده ای ؟

دستان کوچک من را ندیده ای ؟

پر شد دهان کوچکم از خاک سرد مرگ

تاریک گشته دیده ی من ، روشنی کجاست ؟

دیگر نمی زند این قلب کوچکم

بدرود مردمان

قهرم  از او ،

که دید و  شنید و

سکوت کرد


برچسب‌ها: اشعار زیبا

تاريخ : یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 | 22:1 | نویسنده : فروزش |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.